ღ♥ هوسـ هایـ شبانهـ یکـ زوجـ ♥ღ
سلامـ جیگمولایـ ناز... خوبینـ؟؟ منـ کهـ از همیشهـ بهترمـ... امروز دومینـ وبلاگمو درستـ کردمـ...هووووررررااا آخهـ اینـ با اونـ وبلاگمـ خیلیـ فرقـ میکنهـ اونـ وبلاگمـ مجردیـ بود اما اینـ عشقولانسـ.. تو اینـ وبلاگـ خاطراتـ و روز نوشتهـ های خودمـ و جیگولمو براتونـ مینویسمـ.. اینقدر تورو دوسـ دارَمـ کِهـ هیچـ کَسیـ کِسیـ رو اینجوریـ دوسـ نَدارهـ اینقدر بَراتـ میمیرمـ قَدِهـ یِهـ دنیا خوبیـ قَدهِـ هزار تا سِتارهـ بیـ تو دِلَمـ میگیرهـ وَقتیـ تَنها میشَمـ کارَمـ انتظارهـ اینقَدر تو رو دوسـ دارَمـ کهـ هیچـ کَسیـ کِسیـ رو اینجوریـ دوسـ نَدارهـ... پروفایلـ جیگولـ در ادامهـ... اومد میامـ. هرکیـ رمز خواستـ بیاد بهمـ بگهـ تا بدمـ بهـ هر کیـ دلمـ بخواد میدمـ خوبینـ؟؟؟اخـ کهـ چقد دلمـ براتونـ تنگیدهـ بود..دیگهـ طاقتـ نداشتمـ بخدا..دوریـ از وبـ خیلیـ برامـ سختهـ. وایـ خدایا شکرتـ.. اولـ از همهـ میخوامـ بهتونـ بگمـ کهـ ما 2ماهـ اومدیمـ تهرانـ بعد برایـ مسعود یهـ موقعیتـ خوبـهـ شغلیـ تو یهـ کیشـ درستـ شد..کهـ الانـ حدودهـ3 ماهیـ میشهـ کهـ اومدیمـ کیشـ...اینجام مثهـ شمالهـ غریبیمـ...البتهـ اکثرهـ همکارایـ مسعود اینجانـ کهـ منـ با خانوماشونـ رفتو آمد دارمـ...دلمـ خیلیـ براتونـ تنگیدهـ بود بخدا..واقعا خداروشکر. ببخشید نمیتونمـ بهـ همهـ کامنتا جوابـ بدمـ زیادنـ...اما قولـ میدمـ بهـ وقتشـ بهـ تکـ تکتونـ سر بزنمـ... قربونهـ رویـ ماهـ همتونـ...منـ فعلا برمـ...بعدا براتونـ مفصلـ تعریفـ میکنمـ کهـ چیشد. بوس بوس بوس دوستونـ دارمـ...فعلا امروز مریم بهم گفته بود بیام براتون روزه خواستگاریو بنویسم. اولین شبی که رفته بودیم خونشون و من تازه متوجه شده بدوم که مریم دختره دوسته بابامه خیلی خوشحال بودم یعنی اگه تا رسیدن به مریم صد قدم راه بود من 50 قدمشو طی کرده بودم...انقد خوشحال بودم که فردای همین روز به بابام گفتم که من قبلا با مریم رابطه داشتم و نمیدونستیم که یه عالمه بهم نزدیکیمو یه عالمه دور...بابام با مریم وقتی حرف زد مریم گفته بود هنوز زوده..البته من بهش حق میدادم..اما دله خودم طاقت نمیاورد که دیر بتونم دستاشو تو دستم بگیرم..تا روزه خواستگاری هی به پای بابام پیچیدم هی تو گوشش خوندم اما بابام همش میگفت واسه این دختر ازدواج زوده اینو خودشم میدونه پس دیگه اصرار کردنه زیاد حکم بی ادبیو داره.اون روزا خیلی گرفته بودمو همش دنباله این بودم که یکاری کنم که بریم خونه عمو شایان...هر دفعه میگفتم حوصلم سر رفته بریم دوسدارم بریم خونه یه نفر..این مامانمم که همیشه منتظره این بود که من بگم بریم خونه فامیل چون من هیچوقت باهاشون خونه کسی نمیرفتم...مامانم سریع میگفت حاضرشید بریم خونه خاله شهره..وای اعصابم خورد میشد وقتی حرفه دلمو نمیفهمیدن...خاله شهره یه زنه مهربون ولی یکمی از خودراضیه...هر موقع میریم خونش از محسناته شوهرش میگه از شغله شوهرش یه بند حرف میزنه مخه آدمو میذاره تو فرغون...واسه اینه که نمیرم خونشون البته خیلی دوسش دارما..منو خیلی دوسداره..البته اون دختره از خودراضی ترشم منو دوسداره که نه مریم میخواد سر به تنش باشه و نه اون میخواد سربه تن مریم باشه...خیلی خودشو میچسبونه به من..من با اکثره فامیلامون راحتم و همیشه که میبینمشون باهاشون روبوسی میکنمو دست میدم حتی با خانوما البته اگه خیلی نزدیک باشنااا...بعده نامزدیمون وقتی شیدا دختر خالم اومده بود خونمون(مریممـ اونجا بود و بهم گفته بود حق ندارم نه روبوسی کنم نه دست بدم با نا محرم)منم به حرفش احترام گذاشتمو با دختر خالم فقط سلامو احوال پرسی کردم که دختر خالم دیگه تا الان پاشو تو خونه ما نذاشته یعنی یجورایی قهره..که البته به درک..مهم اینه که زنم ازم راضی باشه که خدارو شکر میگه راضیه. از بحثه خواستگاری زیاد دور نشیم..داشتم میگفتم که همش دنباله این بودم که برم خونه عمو شایان اینا که مریمو ببینیم..که به مامانم یه شب به بابام گفت بیا راجع به مریم فکرامونو رو هم بریزیم اینطوری بخواد پیش بره بچم از دست میره(منظورش از بچم من بودما)بابام گفت باید به خوده شایان بگم که پاشد همون موقع زنگید به بابای مریم خلاصه باباش گفت باید ببینم حرفه مریم چیه..قول داد بامریم راجع به ازدواجو این صحبتا حرف بزنه..تا اینکه مریم قبول کرد اونروز ما بریم واسه حرف زدن...دل تو دلم نبود ته دلم میدونستم که قبولم داره..اما از اضطرابه زیاد همش دلهره داشتمو تند تند عرق میکردم. نمیدونم تا حالا آقایونی که تو این وبلاگ با خانوماشون لینکن منو درک میکنن یا نه اما از یه طرف شبه شیرینیه از یه طرف همش باید دله آدم بترسه هی با خودم میگفتم نکنه قبول نکنه نکنه اون قبول کنه مامان باباش قبول نکنن نکنه...دیگه این نکنه نکنه ها اعصابمو خورد کرده بود خواستم خودمو با خوردنی ها سرگرم کنم که پا شدم برم دستمو بشورم مریمو تو آشپزخونه دیدم باهاش یکمی شوخی کرد اونم گفت چاییو میخواد بریزه رو پام من حرفشو یه شوخی تلقی کردمو بی جواب رفتم تو پذیرایی..که وقتی مریم چاییو آوورد به حالته شوخی پاشو گیر داد و خودشو انداخت پایین که مثلا هول شده من از اینکه چایی بریزه روم یکمی ترسیدم آخه کتو شلوارمو دیشبش خریده بودم بالاخره نو بود آدم دلش نمیاد لباسه نوش کثیفشه دیگه..بعد دیدم همه دارن میخندن منم خندم گرفت اما از خجالت دیگه نتونستم سرمو بالا بگیرم راستش همین الانشم مریم خیلی باهام شوخی میکنه یروز اومدم خونه توقع داشتم مریم بیاد وسایله دستمو بگیره و خسته نباشید بگه بهم که دیدم نیست..هی اینورو بگرد هی اونورو بگرد انقد صداش کردم که دیگه خسته شدم نشستم با خودم فکر کردم که یعنی مریم کجا رفته..اون که هرجا بخواد بره به من خبرمیده..سرم داغ کرده بود..نگران شده بودم..که یهو یکی از زیره میز ناهارخوری اومد بیرون آره دیگه خوده دیوونش بود..انقد دعواش کردم که حد نداره چون تو اون شهره غریب اگه یه چیزیش میشد اولن که من میمردم دوما که مریم دسته من امانته...بیچاره چون میدید حق با منه جیکشم در نیومد فهمیدم که زیادی تند رفتم بغلش کردمو...بالاخره از دلش دراوردم و ازش قول گرفتم که دیگه از این کارا نکن..اما مگه تو گوشش میره..همش دوسداره منو اذیت کنه..قرار شد بریم تو اتاق که با هم بحرفیم اما مامانه مریم گفت برین تو حیاط رو تاپ بشینینو حرفتونو بزنین اما من راضی نبودم دوسداشتم یه جای بسته باشه دوسداشتم کسی نتونه مارو ببینه که از شانس خوبه من بارون گرفت که مجبور شدیم بریم خونه..رفتیم تو اتاق به مریم گفتم باهام ازدواج میکنه زنم میشه..که گفت نه..داشت گریم درومد بهش التماس کردم گفتم که اذیتم نکنه که اشکه جفتمون درومدو مریمم بغلم کردو گفت از خداشه که زنه من بشه..خلاصه دیگه طاقت نیاوردم بغلش کردمووو....دوسنداشتم اون ساعتای خوب تو اون اتاق زود تمومشه اما چاره ای نبود اگه زود نمیرفیم بیرون ممکن بود شک کنن..دیگه از خوشحالی روپای خودم بند نبودم قرار خواستگاریه رسمیو واسه پس فرداش گذاشتیم که دیگه بله رسمیو از مریم بگیریمو مهریه و اینجور چیزارو.. فردایـ اونـ روز شد...مثهـ اینـ گاگولا با اینکهـ حدسـ میزدمـ امروز قرارهـ چهـ اتفاقیـ بیفتهـ بازمـ ساعتهـ 12 از خوابـ بیدار شدمـ.مامانمـ رفتهـ بود خرید و منو بیدار نکردهـ بود..رفتمـ کهـ دستو صورتمو بشورمـ کهـ مامانمـ اومد..از دستشویـ اومدمـ بیرونـ..موهامو هنوز شونهـ نکردهـ بودمـ کهـ مامانمـ با چشمایـ وحشتـ زدهـ نگامـ کرد گفتـ تو کیـ از خوابـ پاشدیـ ؟؟گفتمـ هیییییـ پیشهـ پایـ جنابعالیـ..یهو مامانمـ یهـ خیار از تو بارو بندیلشـ برداشتـ پرتـ کرد طرفمـ گفتـ دخترهـ عقبـ افتادهـ..زود باشـ برو حمومـ زودمـ لباساتو حاضر کنـ کهـ ساعتهـ 5 عمو نادر اینا میانـ واسهـ خواستگاریهـ تو..بیچارهـ ها نمیدوننـ چهـ دخترهـ خنگیـ میخواد گیرشونـ بیفتهـ.گفتـ مامانـ درستـ صحبتـ کنـ با یهـ خانومهـ متشخصـ..دیدیـ آخر لو دادیـ میخوانـ واسهـ چیـ بیانـ...مامانمـ گفتـ خبر ندارمـ چهـ اعجوبهـ ایـ میخواد نصیبشوـ بشهـ کهـ..پسرهـ سر عقد بعدهـ بلهـ گفتنهـ تو باید فاتحشو بخونهـ.اونشبـ مهمونا اومدنـ.مثهـ همیشهـ مامانشینا باهامونـ گرمو صمیمیـ بودنـ.رفتمـ تو آشپزخونهـ کهـ چاییو ببرمـ کهـ مسعود اومد تو آشپزخونهـ بهـ هوایـ دستـ شستنـ..گفتـ دیدیـ بدونهـ دردسر داریـ زنمـ میشیـ...گفتمـ ههـ بهـ همینـ خیالـ باشـ آقـــــــــا...بعد کهـ داشتـ خیلیـ جدیـ بهشـ گفتمـ مواظبهـ پاتـ باشـ یهـ وقتـ نسوزونمشـ..جوابـ ندادو رفتـ. درستـ زیرهـ پایـ مسعود پوستهـ خرسـ بود..(بابامـ عاشقـ اینـ جور چیزاسـ)از قصدیـ پامو بهـ لبهـ پوستـ گیر دادمـ اما با تعادلـ امدمـ پاییـ کهـ مسعود یهو پاشد وایساد..فکر کنمـ همهـ فهمیدهـ بودمـ(مامانو بابامـ جفتشونـ شوخنـ)همهـ از حرکتهـ مسعود زدنـ زیرهـ خندهـ..بعد عمو نادر گفتـ الحقـ کهـ بهـ مادر پدرتـ رفتیـ. مسعود با خجالتـ دوبارهـ نشستـ..کهـ عمو نادر گفتـ از شوخیـ گذشتهـ ما برایـ اَمرهـ خیر اومدیمـ.گفتـ اینـ آقا مسعودهـ ما دیگهـ وقتهـ زنـ گرفتشهـ..سربازیشمـ کهـ تمومـ شدهـ.بعد گفتـ مریمـ جونـ 2 ساعتـ وقتـ دارید با همـ حرفـ بزنید کهـ ببینید بهـدردهـ همـ میخورید یا نهـ..منـ کهـ از خدامـ بود دوسداشتمـ همونـ دقیقهـ بگمـ بلهـ اما نمیشد بالاخرهـ رسمو رسوماتیمـ بود. بعد رفتیمـ تو حیاط نشستیمـ رو تاپـ..پاییز بودو فصلـ بارونـ...یهو بارونـ گرفتـو مجبور شدیمـ بریمـ تو یکیـ از اتاقا. رفتیمـ تو اتاقـ..مسعود درو بستو گفتـ منو میخوایـ؟؟گفتمـ نهـ کیـ گفتهـ..گفتـ لوسـ نشو مریمـ میخوایـ بترسونیمـ یهـ جور دیگهـ بترسونـ.میخوایـ زجرمـ بدیـ یجور دیگهـ اینـ راهشـ نیستـ..منـ خیلیـ احساساتیمـ وقتیـ دیدمـ ناراحتهـ گفتمـ معلومهـ کهـ میخوامتـ نفسمـ...تو همهـ چیزمیـ. بعد اومد جلویـ پامـ با دوتا زانو نشستـ جلومـ دستامو گرفتـ گفتـ زنهـ منـ میشیـ؟؟گفتمـ آرهـ نفسمـ میشمـ. دوبارهـ همدیگرو...دیگهـ بقیهـ ساعاتیـ کهـ کنارهـ همـ بودیمـ با همـ حرفـ نزدیمـ..هیـییییییـ(اِ خوبـ دیگهـ میخواستیمـ زنو شوهرشیمـ دیگهـ) خلاصهـ دوبارهـ تجدیدهـ رژ کردمو با مسعود رفتیمـ بیرونـ..وقتیـ لبخندمونو دیدنـ..مامانشـ کِلـ کشیدو گفتـ مبارکهـ عروسهـ گلمـ.بعد گفتـ جمعهـ شبـ واسهـ خواستگاریهـ رسمیـ میایمـ. یعنیـ پسـ فرداشـ..دیگهـ داشتمـ بالـ درمیاوردمـ..مامانشـ اومد پیشهـ منـ نشستـ گفتـ از اینـ بهـ بعد تو دخترهـ منیـ دوسندارمـ رابطمونـ مثهـ مادر شوهرا و عروسایـ دیگهـ باشهـ مریمـ جونـ..گفتمـ باشهـ مامانـ...انقد خوششـ اومد بهشـ گفتمـ مامانـ..بعد کهـ رفتنـ مامانمـ اینا همشـ یجوریـ بودنـ..مامانمـ یکمـ همراههـ ناراحتیـ شاکیمـ بود..گفـ اِ اِ اِ نگاهـ دخترهـ بیـ چشمو رو برگشتهـ بهـ اونـ میگهـ مامانـ پسـ منـ چیمـ کهـ 20 سالـ ترو خشکشـ کردمـ..خندمـ گرفتهـ بود بابامـ گفتـ کهـ برمـ نازشو بکشمـ..خلاصهـ بوسشـ کردمـ گفتمـ مامانهـ منـ یدونسـ اونمـ بهترینـ مامانهـ دنیاسـ.... (راستیـ آپهـ بعدیو مسعود قرارهـ انجامـ بدهـ..بهشمـ همهـ چیزو گفتمو خدارو شکر اونمـ خیلیـ منطقیـ بااینـ قضیهـ برخورد کرد) فردایـ اونـ روزهـ شیرینو دوسداشتنیـ داشتمـ میرفتمـ مدرسهـ کهـ یهو محمد جلومـ سبز شد.با تنفر بهمـ نگاهـ میکرد انگار ارثـ باباشو خوردهـ بودمـ.طاقتـ نیاوردمـ از چشماشـ بدمـ میومد بهشـ گفتمـ از سر رامـ برو کنار کهـ دوستشـ اومد طرفمونـ بهـ محمد گفتـ اینـ دختریهـ کهـ خاطرخواشیـ..محمد گفتـ خاطرخواشـ بودمـ اما حالا خاطرهـ جونشو میخوامـ.بهشـ گفتمـ خفشو کهـ اومد سمتمـ چونمو گرفتـلباشو آوورد سمتهـ لبمـ گفتـ دخترهـ خوبـ با ما راهـ نیایـ بد میبینیـ از ما گفتنـ بود بعد هولشـ دادمو رامو سمتهـ خیابونـ کجـ کردمـ گفتمـ هیچـ غلطیـ نمیتونینـ بکنینـ..کهـ محمد دوویید سمتمو دستمو محکمـ گرفتـ گفتـ خوشگلهـ نذار یکاریـ کنمـ کهـ مسعود کهـ حتیـ نتونهـ بهـ قیافتـ نگاهـ کنهـ چهـ برسهـ اینکهـ شوهرتـ بشهـ. از حرفشـ جا خوردمـ اما دستمو از دستشـ کشیدمـ گفتمـ هر غلطیـ دوسداریـ بکنـ. از اونـ روز بهـ بعد نمیدونستمـ اینـ قضیهـ رو با کیـ درمیونـ بذارمـ...میدونستمـ اگهـ بابامـ یا مسعود بفهمنـ جنازهـ محمدو میندزنـ..رفتمـ بهـ مدیرهـ مدرسمونـ گفتمـ..مدرسمـ غیرهـ انتفاعیـ بود و مامانمـ جزو اولیا مربیانـ بود..همهـ منو میشناختنـ حتیـ معلماییـ کهـ باهاشونـ کلاسـ نداشتمـ..واسهـ همینـ خیلیـ با مدیرمونـ راحتـ بودمـ.مدیرمونـ گفتـ خیلیـ باید مواظبـ باشمـ..خونمونـ چند تا کوچهـ با مدرسهـ فاصلهـ داشتـ و اگهـ میگفتمـ بابامـ برامـ سرویسـ بگیرهـ شکـ میکرد..نزدیکایـ زمستونـ شد کهـ مدیرمونـ بهـ مامانمـ زنگید گفتـ برایـ منـ سرویسـ بگیرنـ واسهـ زمستونـ مامانمـ بهـ بابامـ گفتـ باباممـ قبولـ کرد و نظرهـ منو پرسید گفتمـخیلیـ خوبهـ تنوعـ میشهـ برامـ..اونـ روز خیلیـ داغـ بودمـ منظورهـ محمدو خوبـ نفهمیدمـ بعدا مدیرمونـ گفتـ اونا قصدهـ اسید پاشیـ دارنـ. دیگهـ وقتهـ مدرسهـ رفتنـ دستوپامـ میلرزید...همیشهـ صبحا با اضطرابـ از در مرفتمـ بیرونـ تا وقتیـ کهـ سرویسـ گرفتمـ...محمد خیلیـ دیوونهـ بود..یروز با موتور از خلافـ اومد و از روبرویـ سرویسـ ما درومد رانندهـ سرویسـ با عصبایتـ رفتـ پایینـ..با محمد یقهـ بهـ یقهـ شدنـ..شاگرد رانندهـ یهـ قفلـ فرمونهـ بزرگـ برداشتـ باهاشـ کوبید تو کمرهـ محمد بعد اومدنـ سوارهـ ماشینـ شدنـ..رانندهـ سرویسمـ بلند گفتـ اگهـ بفهممـ اینـ آشغالا خاطرخواههـ کدومـ یکیـ از شما بودنـ دیگهـ نمیبرمشـ مدرسهـ. ترسیدهـ بودمـ امابهـ رویـ خودمـ نیاووردمـ..و رانندمونمـ بیخیالـ شد.محمد بامنـ اینـ کارارومیکرد اما وقتیـ با مسعود بود از منـ تعریفـ میکردو از برگهـ گلـ نازکتر دربارمـ نمیگفتـ کهـ اعتماد مسعودو جلبـ کنهـ.مسعودمـ همیشهـ میگفتـ محمد حرفـ ندارهـ پسرهـ خوبیهـ. یروز کهـ سرویسـ نیومدهـ بودو مجبور بودمـ پیادهـبرمـ مدرسهـمحمدو دیدمـ کهـ دارهـ از سرکوچهـ با سرعتـ با یهـ سطلـ میاد سمتمـ..وایـ انقد ترسیدهـ بودمـ کهـ پاهامـ سستـ شدهـ بودو نایـ راهـ رفتنـ نداشتمـ...فقط منتظر بودمـ کهـ الانـ صورتمـ بسوزهـ...یهـ لحظهـ بهـ خودمـ اومدمو سمتهـ سرهـ کوچهـ بدو بدو دووییدمـ..یهو دوستهـ محمد از همونجا پیادهـ شدو سطلو ریختـ رو صورتمـ شمامو بستمو انتظارهـ سوزشو کوریو زشتیو میکشیدمـ کهـ صدایـ خندهـ هایـ زشتهـ اونـ دوتارو شنیدمـ تازهـ فهمیدمـ کهـ آبـ بودهـ ریختهـ تو صورتمـ..بعد تو دلمـ هزار بار خدارو شکر کردمـ..دوستهـ محمد گفتـ اینـ یهـ چشمشـ بود بچهـ بدیـ بشیـ واقعیشو میریزمـ. خیلیـ روزهـ بدیـ بود همشـ میترسیدمـ فکر نمکیردمـ محمد اینقدر رذلو پستـ باشهـ..اما بود. روزها میگذشتو منـ بهـ محد محلـ نمیذاشتمـ تا اینکهـ رفتـ سربازیـ. دیگهـ خیالمـ از بابتهـ وجودهـ نحسشـ راحتـ بود.دیگهـ جلویـ راهمـ سبز نمیشد. سهـ ماهـ از دوستیهـ منو مسعود گذشتـ سهـ ماهـ از رفتو آمدهـ دو خانوادهـ گذشتـ..تا اینکهـ یروز مامانهـ مسعود زنگـ زد بهـ گوشیهـ مامانمـ...با مامانمـ کهـ حرفـ میزد مامانمـ لبخندایـ مرموز میزد..وقتیـ قطعـ کرد دیدمـ خیلیـ شنگولهـ..ازشـ چیزیـ نپرسیدمـ کهـ خودشـ بهمـ بگهـ..آخهـ همیشهـ بهمـ میگفتـ اما اندفهـ نگفتـ..زنگید بهـ بابامـ گفتـ شایانـ همهـ چیـ حلهـ..یهـ جعبهـ شیرینیـ بخر...دیگهـ طاقتـ نیاوردمـ گفتمـ مامانـ چتهـ امروز شنگولیـ ؟؟ نکنهـ قرصیـ چیزیـ انداختیـ بالا ما خبر نداریمـ ؟؟نکنهـ مشروبیـ ویسکیـ ایـ عرقیـ..کهـ مامانمـ گفتـ گمشو اینـ حرفا چیهـ بهـ مامانتـ وصلهـ میدیـ ؟؟مگهـ اولینـ بارهـ منو شاد میبینیـ..گفتمـ نرمالـ نیستیـ امروز کهـ کیفـ دستیشو پرتـ کرد طرفمو گفتـ چقد تو پوروییـ آخهـ دختر. گفتمـ خوبـ بگو چیشدهـ دیگهـ.گفتـ بهـ بچهـ ننهـ ها گفتنـ نگمـ...گفتمـ ههـ نگو اصنـ بچهـ ننهـ ام خودتیـ..کفتـ منـ ؟؟عمرا بچهـ ننهـ نبودمـ.گفتمـ آهانـ پسـ منـ بودمـ شبا موقعـ خوابـ دستهـ مامانمـ تو دستمـ نبود خوابمـ نمیبرد آرهـ ؟؟گفتـ پدر سوختهـ تو اینو از کجا میدونیـ ؟؟ گفتمـ دیگهـ دیگهـ.اما باز حرفو پیچوندو نگفتـ..دید کهـ خیلیـ کنجکاومـ گفتـ فردا میفهمیـ. (البتهـ بگما خودمـ حدسـ زدهـ بودمـ قضیهـ چیهـ انقدرا همـ خنگـ نبودمـ)




![]()




اسمایلیـ هایـ منـ :http://m-jigol-tala.blogfa.com/page/jigol.aspx
ادامه مطلب
ادامه مطلب
اینمـ دوتا عکسـ از عشقمـ
بهـ جبرانـ نبودنمونـ
خودمـ ازشـ انداختمـ
با اجازهـ خودشـ گذاشتمـ تو وبـ
رمز بهـ افرادهـ خاصیـ تعلقـ میگیرهـ

برید ادامهـ مطلبـ
ادامه مطلب






